...Tandisi az
هنر نزد ایرانیان است و بس...

 

   مجری طرح انواع تبلیغات

 

  ( آرم ، پوستر ، بنر ، کارت ویزیت ،

 بروشور ،اتیکت، بسته بندی و ...)

 

           فتوشاپ آتلیه

 

  طراحی چهره و منظره (سیاه قلم ، طراحی مداد )

 

  طراحی منظره و غیره (مدادرنگ، آبرنگ،

             پاستل ، گواش، قلم فلزی و ... )

       

                تصویر سازی 

 

    طراح حاشیه بندی ، خوشنویسی

 

 

پل ارتباطی من و شما :

 Naztarin_setare2000@yahoo.com

 

 

+ نوشته شده در  90/03/04ساعت 7:7 PM  توسط ReYhane | 

"محبت"

تا حالا با خودت فکر کردی  محبت  یعنی چی؟

اصلا تا حالا تو زندگیت چقدر این واژه کاربرد داشته؟

ببینم تا حالا به کسی محبت کردی؟

از چه افرادی محبت دیدی؟

تا حالا از خودت پرسیدی راه درست محبت کردن چیه؟

                                                                     

محبت ریشه ی الهی دارد. چون از طرف خداوند در وجود انسان نهادینه شده است.

پس این یک امر غریزی و طبیعی است. محبت ورزیدن به کسی به نشانه ی آن است

که ما آن شخص را دوست داریم یا بصورت عامیانه تر از او خوشمان آمده است.

خداوند به عنوان خالق انسان لطف و محبت خود را از او دریغ نکرده است . نشانه های

 محبت خداوند را را میتوان به عباراتی :

۱.آفرینش نعمتهای بی پایانش

۲.توجه خاص به همه ی بندگان حتی بدترین بندگانش

۳.شنوا بودن درد دل و راز و نیاز بندگانش و برآورده کردن حاجات و نیازشان.

۴. و  ...... بسیاری از مهربانی ها و الطافش که انسانی که آفریده شده ی اوست از

 نامبردن آنها عاجز و ناتوان است

دانست.

محبت را میتوان مهر مادر به فرزندش نیز باور داشت.از نشانه های محبت مادر به

فرزندش است که ۹ ماه وی را در وجودش می پروراند و از او با تمام وجود نگهداری

 میکند . و از استمرار و دوام محبت وی است که پس از پانهادن فرزندش به این جهان

از او به خوبی نگهداری میکند تا او بزرگ شده بدین سان فرزند تا لحظه ی مرگ

مدیون زحمات مادر خویش است.

محبت در بین آدمها واژه ی رایجی است اما بسیاری حقیقتا نمیدانند که ویژگی هایش

چیست و راه ابراز صحیح آن را نمیدانند.

محبت همان مهر و علاقه ی قلبی است . درجه بندی دارد . بسته به شرایط و زمان

امکان آن هست که کاهش یا افزایش یابد.گاهی محبت یکطرفه است گاه دو طرفه.

محبت یکطرفه سست و بعد از مدت زمان کمی از بین می رود حتی اگر با تمام وجود

باشد و از صمیم قلب.!!!!

محبت زمانی شیرین و خوشایند است که دو طرفه باشد . یعنی محبت ورزیدن و مورد

محبت قرار گرفتن.آنچه لازمه ی محبت دوطرفه است علاقه ی متقابل است.آدمی به

طور غریزی نیازمند محبت است.آنوقت که مورد محبت اطرافیان خویش قرار میگیرد کم

کم مهر ورزیدن به دیگران را هم یاد میگیرد.آن زمان است که یک به یک انسانها مورد

محبت قرار میگیرند و متقابلا به یکدیگر محبت میکنند و  بدین صورت خوبیها جایگزین

بدیها  و ظلمها میشوند.

به امید روزی که همگان معنای محبت واقعی را درک کنند و آن را سرلوحه ی زندگانی خویش قرار دهند تا ظلم ها را از میان برداشته و نیکی جایگزین آن نمایند...

                                  

+ نوشته شده در  89/08/20ساعت 0:52 AM  توسط ReYhane | 

این توبودی که مراترک کردی...

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

واه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد!

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت وه که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد!

ساقیا ُ، جام می ام ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد...

                                "حضرت حافظ"

 

تو بودی که مرا ترک کردی و جهان زیبا و روشن را به

چشم های اشک آلودم تیره و زشت جلوه گر ساختی ...

آیا دل تنهای بی کس من می تواند تو را لعنت ابدی کند؟

واقعا ممکن است عاشقی که معشوقش را تا  حد پرستش دوست دارد

به رنج و عذاب وحشتناک دو جهان گرفتار سازد؟  

 اعتراف می کنم هرگز ممکن نیست ٫ ولی تو آن قدراحساسات

مرابازیچه انگاشتی و بقدری مرا عذاب  و رنج دادی که تو را

به این سرنوشت شوم محکوم کردم.از خداوند بزرگ آن کسی که

همه ی ما را آفریده درخواست نمودم تو را به حکم  تجاوز به

ساحت مقدس عشق به لعنت ابدی  خود گرفتار سازد و این

 بزرگترین نفرین است که تاکنون عاشقی درباره ی معشوق خود 

روا داشته است.

آری ! تو را به لعنت ابدی  پروردگار بزرگ خود گرفتار

ساختم تا بدانی درد و رنج جانکاه چیست و چگونه قادر است

تا مغز استخوان را بسوزاند و جسمی را با روانش به خاک و

خاکستر تبدیل کند!

حال :

این تو و این خدای تو   و   این من و لعنت ابدی من!

 

هر کدام را می خواهی انتخاب کن ...

آنچه روشن است ٬ برای من هیچ چیز و هیچ کس  وجود ندارد و

همه ی دنیا با تمام زیبایی هایش  در ظلمت و سکوت  سنگین خود

 فرو رفته است و هیچ نشانه ای از حیات  عشق در آن وجود

ندارد؟!

آتشی که همیشه افروخته بود  و اطراف خود را روشن می ساخت و

دنیایی را با ترانه و ادب در قالب آهنگ های موزون طبیعت٬

به شکل یک نویسنده و شاعر  روشنایی و جان می بخشید٬ برای

همیشه مرده و به ابدیت پیوسته است و این تو بودی که روح 

جاودانش را به سنگدلی و خودپسندی خود تا همیشه سرگردان و

ناامید ساختی ...!؟

برو و افتخار کن و بگو  که روح عاشق خود را به راحتی و

بیرحمی در هم کوبیدم و همانند سایه های ابرهای تیره ی آسمانی

بیقرار و فراری ساختم ! بگو او دوستم داشت و من از او

متنفر بودم ! او مرا  می پرستید و من به خونسردی  او را

به وادی مرگ  و نیستی کشاندم .

او را در حالی که همیشه نگران  من بود ترکش کردم ولی

چشمهایش٬چشمهای درخشانش ٬ چون ارواح سرگردان در روح من ٬

   میلغزد

می رقصد 

      می گرید...

       و ناله اش سکوت و آرامش مرا در هم می کوبد !

 

بگو

من آن چنان اسیر محیط مغناطیسی غمهای زندگی او شده ام 

    که گریزی  هرگز برایم میسر نیست ....

بگو که من چگونه به سعادت و خوشبختی توانم نائل آیم

در حالی که چشمان اشک آلود  او همچنان با حسرت

                      نگران من است ...

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 6:23 PM  توسط ReYhane | 
 

دروغ می گفت . . .

 

  دروغ می گفت ، دیگری را دوست داشت

 بارها می گفتم : دوستم داری؟

  می گفت :آری !!!

  تا دیروز خاموش بودم  ، از پای شکست...

  افتادم و گفتم : راست بگو تو را خواهم بخشید...

  گفت : نه!!!

 فریاد زدم : راستش را بگو ! هر چه که هست!

 تو را خواهم بخشید...

و گفتم : هر چه که سنگین باشد از تو خواهم گذشت...

 

   عاقبت با آرزوی فراوان آمد و گفت :

            مرا ببخش ! دیگری را دوست داشتم...

 

  گفتم : جان ! تو که سالها به من دروغ می گفتی !!!

   اما این بار من دروغ می گویم که :

   تو را خواهم بخشید . . . 

+ نوشته شده در  89/12/21ساعت 11:17 PM  توسط ReYhane | 
 

               بی تو هر روز چون روز مباداست...

 

  وقتی تو نیستی...

   نه هست های ما چنان که بایدند و نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم را و حرف آخرم با بغض میخورم

  عمریست که لبخند های لاغرم را در دل ذخیره می کنم

                           باشد برای روز مبادا ...

 

اما در صفحه ی تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

   روز مبادا روزیست شبیه دیروز

                 روزی است شبیه فردا

      روزی درست مثل همین روزهای ماست

 

اما چه کسی می داند؟؟    شاید امروز همان روز مباداست

      بی تو هر روز چون روز مباداست ...

+ نوشته شده در  89/12/16ساعت 8:14 PM  توسط ReYhane | 
 

 

   سکوت سرشار از ناگفته هاست....

 

من یه مسافر تنها

   تو یه شقایق تنها

     تو کویر خشک و سوزان

          من به دنبال یه راهم

            که برم از دشت غربت

               که سرابش مرا کرده غرق غفلت

                                                          نمی بینم رد پایی از محبت

 

  تو به دنبال ابرای بهاری

   که بریزن بارون عشق را روی شن ها

     تو می خوای کویر پر از شادی بشه

      پای هر شقایق آبیاری بشه

         تا دیگه کسی نترسه از کویر

         تو را تنها نذارن    بشی افسرده و پیر!

 

   من نمی گم کویر که صحرا نمی شه

       زمین شور دشت گلها نمی شه

      اگه بارونم بیاد یه موقعی

     گل خشکیذه دیگه وا نمی شه

      نمی مونم ، میرم از کویر وحشت

         قسمته تو بمونی تو کویر و توی حسرت...

+ نوشته شده در  89/12/13ساعت 9:24 AM  توسط ReYhane | 
               

                       

               بهش گفته بود...

                             

بهش گفته بود اگه بره خودشو نابود می کنه

  بهش گفته بود بدون اون زنده نمی مونه

   بهش گفته بود تحمل جدایی از اونو نداره.......

   دخترک مجبور بود جدا بشه

نه اینکه دوستش نداشت!!!

چرا ، دیوونه وار عاشقش بود 

اما خدایا نمی دونم چه رازی بود که دخترک حتی روزای آخر هم نتونسته بود یه 

دوستت دارم خشک و خالی به پسرک بگه..........

آره پسرک دق کرد و مرد و دختر حسرت روزای با اون بودن داغ

 دلش رو بیشتر می کرد.

انقدر اشک ریخته بود که دیگه اشک چشماش خشک شده بودند

پسرک که تاب دیدن اشک دخترک رو نداشت یه شب اومد به خوابش

با یه انرژی عجیب دختر رو آرومش کرد

آخه دخترک این مدت مرده بود...

خدایا!!!!

بعد از اون خواب قشنگ دخترک یه کمی آروم شده بود

خدا از دل دخترک خبر داره که چی  میگذره

ای عاشقا فرصتتون کمه!    فرصت گفتن دوستت دارم ها کمه!

    اگه عاشقین عاشق باشین.

روزای آخر کار هر دو شده بود گریه.....

نه حرفی ، نه بحثی ...

عاشقا دنیا نامرده...

شما به روزگار کمک نکنین...

 واسه ی دخترک دعاکنین ...  براش از خدا صبر طلب کنین...

آدما دخترک طاقت جدایی نداره...

            قدر عشقو بدونین....

کم تو این زمونه عشقای زلال پیدا میشه...

 

   دخترا ....     پسرا ....      قدر عشقو بدونین

+ نوشته شده در  89/12/13ساعت 9:14 AM  توسط ReYhane | 
عشق قابیل است . . .

 

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند

می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند

  عشق قابیل است قابیلی که سرگردان هنوز

       کشته ی خود را نمی داند کجا پنهان کند

در خودش مرا فرو خورده است می خواهد چقدر

ماه را بیهوده پشت ابر ها پنهان کند

    هر چه فریاد است از چشمان او خواهم شنید

   هر چه او را سعی دارد بی صدا پنهان کند

آه ! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده است

 حرفهایش را ، نگاهش را چرا پنهان کند؟

    خسته هرگز نیستم بگذار بعد از سال ها

      باز من پیدا شوم باز او مرا پنهان کند

 

+ نوشته شده در  89/12/05ساعت 2:27 PM  توسط ReYhane | 
بمان مادر . . .

 

بمان مادر ،

    بمان در خانه ی خاموش خود مادر

      که طوفان بلا می باردت از آسمان بر سر

 در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا

   که مهمانی به غیر از مرگ را بر در نخواهی دید.

   زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز

      ولی دلهای  خونین جامگان در سینه ها سرد است

 مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در

    که قلب آهنین حلقه هم آکنده از  درد است !

  بمان مادر......

     نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار

        که اکنون برق خون می تابد ار آینه ی خورشید

   دو چشم منتظر را تا به کی  بر آستان  خانه می دوزی؟

     تو دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید

       بمان مادر  .......

     بمان در خانه ی خاموش خود مادر ......

+ نوشته شده در  89/12/01ساعت 0:53 AM  توسط ReYhane | 
 

سرنوشت من چشم هایت . . .

 

ای کاش در چشمهایت تردید را دیده بودم

یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم

  ای کاش آنشب که رفتم از آسمان گل بچینم

جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم

    گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی

آنشب نمی دانم اما تا صبح لرزیده بودم

     آن شب تو با خود نگفتی  برسرمن چه آمد

با خود نگفتی ز دستت باز من رنجیده بودم

    انگار پی برده بودی ، دیوانه ات گشته بودم

تو عاشق من نبودی ، و دیر فهمیده بودم

       آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد

گفتم که ای کاش شبها ،هرگز نخوابیده بودم

        از کوچه که می گذشتم حتی نگاهم نکردی

چشمت پی دیگری بود، این را نفهمیده بودم

    آن شب منو اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم

کاش فقط خواب بد بود چیزی که دیده بودم

       تو اهل آن دور دستی ، من یک اسیر زمینی

عشق زمین و افق را ای کاش سنجیده بودم

      بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن

اندوه ویرانیت را ، تنها پرستیده بودم

     وقتی صدا کردی از دور با عشوه ای مادرت را

آن لهجه ی نقره ای را ای کاش نشنیده بودم

     انگار تقصیر من بود ،حق با تو وآسمان است

وقتی که تو می گذشتی ،از دور خندیده بودم

         اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین است

جای تو بودم اگر من ، صد بار بخشیده بودم

            باید برایت دعا کرد ،آباد باشی و سرسبز

ای کاش هرگز نبینی ،چیزی که من دیده بودم

              اندوه بی اعتنایی چه یادگار عجیبی است

اما چه شبها که آن را از عشق بوسیده بودم

            حالا بدان که تو رفتی در حسرت بازگشتت

یک آسمان اشک آن شب در کوچه پاشیده بودم

               هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز

رفتی که شاید بدانم ، بیهوده رنجیده بودم

             حالا تو را به شقایق،دیگر بیا،کوچ کافیست

 

    جای تو بودم اگر من ُ این بار بخشیده بودم...

+ نوشته شده در  89/11/13ساعت 6:29 PM  توسط ReYhane | 
 

 اشک ، لبخند ، عشق . . .

 

اشک رازیست

     لبخند رازیست

           عشق رازیست

 

 اشک آن شب لبخند عشقم بود

         قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

             صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

          یا چیزی  چنان که بدانی

                               من درد مشترکم

             مرا فریاد کن...

 درخت با جنگل سخن می گوید ، علف با صحرا

، ستاره با کهکشان

                                و من با تو سخن می گویم

  نامت را به من بگو ...

              دستت را به من بده

                           حرفت را به من بگو ...

                                         قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

 

          با لبانت برای همه سخن خواهم گفت......

          و دستهایت با دستان من آشناست

             در خلوت روشن با تو خواهم گریست

دستت را به من بده

                       دستهای تو با من آشناست

 

ای دیر یافته ...... با تو سخن می گویم

     به سان ابر که با طوفان

        به سان علف که با صحرا

            به سان باران که با دریا

                 به سان پرنده که با بهار

      به سان درخت که با جنگل سخن می گوید....

 

  زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

 

  زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

+ نوشته شده در  89/11/11ساعت 5:12 AM  توسط ReYhane | 
 

به چه مانند کنم ؟؟؟ . . .

 

به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟

   به دل تیره ی شب ، به یکی هاله ی دود ،

 یا به یک ابر سیاه

که پریشان شده و ریخته بر چهره ی ماه

  به نوازشگر جان  یا به لطفی که نهد

                                  گرم نوازی در سیم

     

   یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم......

 

 

 به چه مانند کنم حالت چشمان تو را ؟

  به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم ،

 به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر

 یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب

                به غزلهای نوازشگر حافظ در شب

   یا به سرمستی طغیانگر ایام شباب

 

 

 به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟

 به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه ،

 به شرابی که نمایان بود از جام بلور.

   به صفای گل سرخی که بخندد در باغ

           به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن

یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ

 

 

     مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟

                        به بلوری رخشان

یا به پاکی و دل انگیزی برف

به یکی ابر سفید. یا به یک مخمل نوازشگر گرم

                               به یکی چشمه ی نور

  یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم

         به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب

 به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه

          یا به یاقوتی که نرم و سبک  رود در دل آب؟

 

                 به چه مانند کنم

من ندانم ، تو بگو   

           به چه مانند کنم؟؟؟ 

+ نوشته شده در  89/11/08ساعت 1:36 AM  توسط ReYhane | 
 

   خسته ام . . .

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

    

       بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

  

             امشب نه این که شام غریبان گرفته ام

 

              بلکه به یمن آمدنت ، جان گرفته ام

 

گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد

 

        بعد تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

        

                      گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

  

                     با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

 

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

 

          بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

 

                وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

 

                   معیار مهر ورزیمان  سنگ بودن است

 

 

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است؟

 

        اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟

    

     این عشق نیست ، فاجعه ی قرن آهن است

 

          من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

 

حالا به حرف های غریبت رسیده ام

 

           فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

 

                   حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

 

           بگذار صادقانه بگویم که :  «  خسته ام  »

 

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

   

         اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

 

                من را به ابتذال نبودن کشانده اند

 

                     روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

 

تا این برادران ریا کار زنده اند

 

        این گرگ صفتان جفاکار زنده اند

 

               یعقوب درد می کشد و کور می شود

 

            یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

 

اینجا نقاب گرگ به کفتار می زنند

 

         منصور را هر آینه بر دار می زنند

 

         اینجا کسی برای  کسی کس نمی شود

 

                  حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

 

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

 

          حق با تو بود ، ماندنمان  عاقلانه نیست

 

            ما میرویم چون دلمان جای  دیگر است

 

                 ما می رویم ، هر که بماند مخیر است

 

  ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

 

           بر جای جای پیکرمان زخم و خنجر است

 

             دل خوش نمی کنیم به عثمان مذهبش

 

                   در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

 

 ما می رویم مقصدمان نا مشخص است

 

         هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

 

           از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

 

                  اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

 

          در  عرف ما نشستن یک مرد ، فاجعه است

 

          دیریست   رفته  اند   اسیران    قافله

 

                   ما مانده ایم و قافله و امیران قافله

 

این جاده گر چه باب منو پای لنگ نیست

 

                باید شتاب کرد  ، مجال درنگ نیست

 

                       بر درب آفتاب بی باج می رویم

 

    ما هم بدون بار به معراج می رویم...

+ نوشته شده در  89/11/03ساعت 3:48 PM  توسط ReYhane | 
 

 سلام بر عشق . . .

 

 بیا تا لیلی و مجنون شویم  ،  افسانه اش با من

    بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانه اش با من

                بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

    اگر مویت چو روزم شد پریشان،شانه اش با من

 

سلام ای عشق ، سلام ای آشنای مهربان دل

    پر پرواز وا کن چون پرستو ،لانه اش با من

          مگو دیوانه کو ، زنجیر گیسو را زهم وا کن

                      دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

 

در این دنیای وا نفسای حسرت زای بی فردا

     خدایا عاشقان را غم نده ، شکرانه اش با من

          چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سرمستان

 تو پیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش با من

+ نوشته شده در  89/10/26ساعت 11:34 PM  توسط ReYhane | 
 

  عجب صبری خدا دارد . . .

 

 عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم .

عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ، زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،نخستین نعره ی مستانه را خاموش ، آندم بر لب پیمانه می کردم

عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  نه طاعت می پذیرفتم  ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف  زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم.

عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها  یکی مجنون صحرا گرد بی سامان  ، هزاران لیلی  ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم .

عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان  سراپای  وجود بی وفای معشوق را پروانه می کردم

عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه ی این عالم آدم سوز مردم کش ، به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم.

عجب  صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،تا که میدیدم عزیزی نا به جا ناز بر  یک ناروا گردیده  ، خواری میفروشد ، گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

عجب  صبری خدا دارد !

             چرا من جای او باشم ؟؟؟؟!!!!

  همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

و تاب تماشای تمام زشتکاریهای

این مخلوق رادارد....

                  وگرنه :

          من به جای او چو بودم   /   

                       یک نفس کی  عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم؟؟؟!!!

                                                عجب  صبری خدا دارد !

+ نوشته شده در  89/10/21ساعت 11:50 PM  توسط ReYhane | 
 

سوته دلان . . .

 

 دل سوخته تر از همه ی  سوختگانم

    از جمع پراکنده ی رندان جهانم

 

در دهنه ی بازیگری  کهنه ی دنیا

    عشق است قمار و من بازیگر آنم

 

با آنکه همه باخته در بازی عشقم

     بازنده ترین هست در این جمع نشانم

 

ای عشق از تو زهر است به کامم

    دل سوخت ، تن سوخت، من ماندم و نامم

 

عمریست که می بازم و یک برد ندارم

    اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم!

 

ای دوست نزن زخم زبان جای نصیحت

      بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

 

من زنده از این جرمم و بگذشت مجازات

       مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت!

 

باید که ببازم ، با درد بسازم

     در مذهب رندان این است نمازم

 

من در به در عشقم و رسوای جهانم

      چون سایه به دنبال سر عشق  روانم

 

  دل سوخته تراز همه ی سوختگانم

                           از جمع پراکنده ی رندان جهانم

+ نوشته شده در  89/10/19ساعت 7:47 PM  توسط ReYhane | 
 

      دنیای پیر . . .

 

  عجیب نیست !

   کفش های پاشنه  بلند

             بهشت را آنقدر نزدیک نمی آورند !!

   که بتوانیم شبها با خیال راحت بخوابیم

     فریادها و آوازهایی که در میهمانی ها  سر می دهیم 

       نظر هیچ  فرشته ای را جلب نمی کند

دنیا هم آنقدر پیر است که دیگر حوصله ی  شنیدن حرف های عاشقانه را ندارد!!!

می گویید چه کنم :

    وقتی از آخرین "چَتِ " خدا و انسان

                    سالها گذشته است!!!!!.......

+ نوشته شده در  89/10/18ساعت 10:11 PM  توسط ReYhane | 
 

 

روزگار عشق ورزی ها گذشت . . .

 

روزگار عشق ورزی ها گذشت

  مرغ بخت ما از این صحرا گذشت

        آن صفای خنده ها از لب گریخت

                 آن بهار عشق بی پروا گذشت

 

سینه هست و شعله ی آغوش نیست

              بوسه هست و گرمی لبها گذشت

             

عمر بود و عشق بود و یادبود

                     فرصتی  دلخواه بود اما گذشت

 

 عمر ما چون موج بر دریا گذشت

   گفتم شبی با آینه : آن شادی چه شد؟ / گفتا گذشت !

 

 گفتم آن لبخند مستی بخش کو؟ 

    گفت در خواب بودی و آن هم گذشت ...

+ نوشته شده در  89/10/16ساعت 7:24 PM  توسط ReYhane | 
 

 حتی اگر نباشی . . .

 

می خواهمت

  چنان که شب خسته خواب را

می جویمت

       چنان  که  لب  تشنه    آب را

 محو توام

چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم  سپیده دمان آفتاب را

بی تا بم

   چنان که درختان برای باد

         یا کودکان خفته به گهواره ، تاب را

بایسته ای

     چنان که تپیدن برای دل

           یا آن چنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چنان که التهاب بیابان  سراب را

   ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی

     با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟

 

+ نوشته شده در  89/10/16ساعت 1:0 AM  توسط ReYhane | 
 

 تنها تو می مانی . . .

 

 

 

دل داده ام بر باد  ، هر چه بادا باد

                                                    مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش  ، اصل و نصب داری

                                                        از تیره ی دودی و از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر

                                                      از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

                                                      هر کوه بی فرهاد ، کوهیست بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم  بودند 

                                                       ارث  پدر  ما  را ،  اندوه   مادر   زاد

از  خاک ما در  باد ، بوی  تو  می آید

                                               تنها تو می مانی 

+ نوشته شده در  89/10/14ساعت 4:59 PM  توسط ReYhane | 

"درد"

 

در من این بارقه ی درد نبود

 

 

 

 

در من این بارقه ی درد نبود

خم ابــــــــــــــروی تو آورد نبود

قصه ی پـــــــای من و منزل تو

پای من قصــــــد خطا کرد نبود

راه بی راهـــــه گرفتم که کجا

ناکجا ســـــوی تــو آورد نبود

هر چه گشتم که به دردم برسد

خم تو صید جــــــهان گرد نبود

دل من درد تــــــو را می خواهد

ابرویـــــــت لایق بـی درد نبود

 

 

 

در ادامه ی مطلب شاهد :

 " ۱/۱/۱ "

باشید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/10/14ساعت 4:56 PM  توسط ReYhane | 
وای به حال من   آخه منو تنها گذاشت.....

 

 

 

وای به حال من  آخه منو تنها گذاشت.  موقع رفتن یه کمی دلهوره داشت   نه بخاطر من !   نه بخاطر جدایی !  

از این میترسید نکنه دیر برسه پیش یار جدیدش !!!

آخرم تیرشو توی چشمای من هدف گرفت  . 

آخرم زهرش تو رگهای من جریان گرفت

آخرم خارش رو توی دستای من فرو می کرد

آخرم داغشو تو دل من گذاشت و رفت

آخرم حسرت یه روز خوش رو توی زندگیم گذاشت و رفت

آخرم با غریبه دیدمش و........

البته نه  واسه اون !   واسه من غریبه بود      واسه ی اون یه یار تازه بود

از وقتی رفتی همه بهم میگن: چته؟؟؟!!

چرا همش کنج خونه ای ؟ چرا مثل این دیوونه ها  سردر گمی؟   نکنه معتاد شدی؟!!!!!!

اونا ار حال و روز من بی خبرند.! نمیدونن که تو رفتی و من اینجا دربه درم

همه میگن اون تو رو گذاشت و رفت

همه میگن خودمون دیدیمشون با چشمامون

همه میگن دیدنت با خود اون !!!!!!!!!

اونا چرت و پرت میگن ؟! بذار بگن ! مهم اینه که من تو رو...........!!

خوب منم دیدم تو رو با خود اون!!!!!!!
به همه دروغ میگم!

به چشمام ! به دلم! به نفسهام دروغ میگم!

به نفسهایی که عطر تو باهاش خو گرفته بود دروغ میگم !!!

من دارم به خودمم دروغ میگم !!

به گلهای تو باغچه مون!گنجشک رو درختمون !

راستی .......درخت یادت میاد؟

یادگاری نوشتی تا آخر عمرت باهامی !

یادت میاد!؟

وقتی رفت یه یادگار برام گذاشت !

عکس جدیدش بود ! اما تو عکس تنها نبود .

اون با رقیب نشسته بود .......................!!!!!!!

راستش میخواستم عکستو از وسط نصف کنم  خیلی سخت بود چون دستت درست تو دستاش بود!

اگه میخواستم ببرم دست تو هم باهاش میرفت!

راستش خواستم عکستونو از وسط نصف بکنم اما گفتم نکنه ناراحت بشی!

دستم بشکنه اگه من یه وقتی از این کارا بکنم !

قابش کردم روی طاقچه گذاشتمش..

هر کی بهم میگفت: اون یکی کیه ؟

میگفتم !........................................

چی میگفتم ؟ حرفی نداشتم بزنم ! کاش کور میشدم و اون نامه را نمی دیدم ! اون نامه ای که واست نوشته بود !!!!

نه یک بار!!!!   صد بار خوندمش!!!

یه وقت بهت بر نخوره!؟؟ اما باید بگم ! حرف دله!

فکر میکنم تو حرفاش یه کم دروغ نوشته بود !

فکر نکنی بد بینما !؟!!!!  فکر نکن از حسودیمه!!!

راستشو بگم :  از حسودیمه !    بگذریم   ...  بگذریم

چیه ؟! تعجب میکنی ؟  آخه تو این ترانه دیگه نفرینت نمی کنم !

    آخه   من دوستت دارم

میدونم کار بدیه ! میدونم حرف چرتیه! اما !.....

اگه یه روز دیگه ، هفت ماه دیگه ، یک سال دیگه !!!

اصلا هر چند وقت دیگه، زبونم لال بشه ، گوش شیطون کر بشه ،یارتون گذاشت رفت!!

من هنوز منتظرم

فکر نکنی کینه دارم! خیال نکنی ازت بدم میاد ! نه !

من هنوزم منتظرم !

من از همون موقع که رفته بودی نامه ای ندیدم ، نامه ای نخوندم ، *

عکسی که بهم دادی چه قشنگ بود !

من توی اون عکس بجز تو و اون روی ماه قشنگت که کسی را ندیدم !

اصلا چرا وای بحال من؟!! چرا وای به حال من؟

من که میدونم یه روزی از همین روزا برمی گردی میای پیشم !

الان که اینجا نیست ،   درست!

اما یادش که باهامه! همون یادشه که مونس بدبختیها و آوارگیهامه !

ولی من به همینم راضیم!

پس وای به حال من !  وای به حال من!

 

 

 تندیسی از "آرزوی رفته بر باد "...

                               ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/10/03ساعت 2:28 PM  توسط ReYhane | 
طی شد این عمر 

    تو دانی به چه سان ؟؟  

     پوچ و بس تند ، چنان باد دمان

 

 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟   

پوچ و بس تند چنان باد دمان                       همه تقصیر من است

اینکه خود میدانم  !

که نکردم فکری            که تامل ننمودم روزی       ساعتی   یا  آنی؟

  که چسان میگذرد عمر گران؟ 

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط       

     فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند : کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان !

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست...

هیچ کس نیز نگفت : زندگی چیست؟

چرا می آییم؟           

  بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟...

نوجوانی سپری گشت ، به بازی ، به فراغت ، به نشاط...

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات!

بعد از آن باز نفهمیدم من که چسان میگذرد عمر گران؟!!

لیک گفتند همه : که جوان است هنوز! بگذارید جوانی بکند ،

بهره از عمر برد ، کامروایی بکند. بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این هم او را عمری هست.

یک نفر بانگ بر آورد:  که او هم اکنون باید فکر آینده کند

دگری آوا داد :  که چو فردا بشود فکر فردا بکند.

صوفی گفت : همانگونه که دیروزش رفت ، بگذرد امروزش ،

                                                       هم چنین فردایش.

به همه ی این احوال من نپرسیدم هیچ :

                                که چسان می گذرد عمر گران؟؟؟؟!!

 آن همه قدرت و نیروی عظیم ، به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر ، نه تعمق ، و نه اندیشه دمی

                   عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخره گی

چه توانی که زکف دادم مفت

    من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت!

 قدرت عهد شباب می توانست مرا تا پیش خدا ببرد .

 لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات !!

آن کسانی که نمی دانستند  زندگی یعنی چه ، رهنمایم بودند.

عمرشان طی می شد بیخود و بیهوده ، و مرا می گفتند:

                                                   که چو آنها باشم!

که چو آنها دائم فکر خوردن باشم !       

                      فکر تامین معاش !     

   فکر ثروت باشم !   

 فکر یک زندگی بی جنجال !   

                       فکر گشتن باشم !

کس مرا هیچ نگفت :    

زندگی ثروت نیست ، زندگی خوردن نیست !

   زندگانی کردن :  فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست !!!!

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت 

 و صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش  فهمیدم .

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که مثمر باشم      

                     نه چنین زائد و بی جوش و خروش !

  عمر بر باد و به حسرت خاموش . !

من شدم خلق که با عزمی جزم ، پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم. با دلی آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل !

مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم.

زره جنگ برایبد و ناحق پوشم ،

ره حق پویم و حق جویم ، پس حق گویم...

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم...

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ره نمایم  به همه گر چه سراپا سوزم.

  من شدم خلق که مثمر باشم.      

                               نه چنین زائد و بی جوش و خروش !

عمر بر باد و به حسرت خاموش 

          ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم...

+ نوشته شده در  89/09/27ساعت 8:22 PM  توسط ReYhane | 
بس شنیدم داستان بی کسی  

  بس شنیدم قصه ی دلواپسی 

قصه ی عشق از زبان هر کسی 

 گفته اند از نی حکایتها بسی ...

 

 

بس شنیدم داستان بی کسی  /  بس شنیدم قصه ی دلواپسی 

قصه ی عشق از زبان هر کسی / گفته اند از نی حکایتها بسی

حال بشنو از من این افسانه را / داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت / دل دریغا ، سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت / گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، عاشقم من ، قصد هیچ انکار نیست/لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن ،من سوختن / در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز ،او نفروختن/ باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم /آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست/خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم / بدتر از رسواییم ، تنها شوم

وای از این صید و آه از آن کمند/پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نامهربانی دل مبند / دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام / من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر،ولی پروانه ام /فاش میگویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی؟/ پیله گی بهتر از این پروانگی!!

گفتمش آرام جانی ؟ گفت نه!

گفتمش شیرین زبانی ؟  گفت نه!

گفتمش نامهربانی ؟  گفت نه!

میشود یک شب بمانی ؟  گفت نه!

دل شبی دور از خیالش سر نکرد /گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمیدانم خدایا چیستم ؟/ یک نفر با من بگوید کیستم ؟

بس کشیدم آه از دل بردنش / آه اگر آهم بگیرد دامنش!

با تمام بی کسی ها ساختم /وای  بر من ساده بودم ، باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست /آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است /شاهد من چشم بیمار من است

فکر میکردم که او یار من است/نه! فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است، نیتش از عشق تنها خواهش است

       دوستت دارم     دروغی فاحش است

یک شب آمد زیرو رویم کرد و رفت /بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هر چه بادا باد بود  / خوش بحالش که این قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می ،شاد بود /چشمهایش مست مادر زاد بود!

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت / من جوان بودم پیرم کرد و رفت

 

+ نوشته شده در  89/09/26ساعت 2:11 PM  توسط ReYhane | 
 

فرق است میان دوست داشتن و

داشتن دوست / دوست داشتن

 امریست لحظه ای

 اما داشتن دوست

استمرار لحظه های دوست داشتن است

   

 

 

دوستت دارم ،

خیلی برایم سخت است که توی چشمات نگاه کنم  و حرف دلم را برات بگم.

اما دیدم که برای تو آسون بود.تو چه ساده و صمیمی حرف دلت را گفتی .

از آغاز آری ، از آغاز  عاشق شدنت ،از آغاز دوست داشتنت

اما برای من سخت است که توی چشمان تو نگاه کنم و بغضی را که مدتهاست راه نفسم را بسته بشکنم و حرف دلم را برای تو بگم 

بگم که چقدر دوستت دارم  و بدون تو نمی خواهم زندگی کنم

بگم که تو اولین کسی بودی که توانستی با رفتارهایت نگاههایت و حرفهایت "مرا" گرفتار خودت بکنی   و قلب تاریکم را روشن کردی .

نمیدونم که این چه سحری است  که توی چشمای تو پنهون شده که وقتی

میخواهم حرفهایم را برای تو بگویم به جز یک "سلام " ساده هیچ چیز نمیتونم بگم.

اما میدونم توی اون نگاهت هر چی که هست اونقدر حرارت داره که سراسر وجودم را مثل گرمای  سوزان خورشید فرا گرفته است.

تنها دلیل بودنم

            تو آنقدر صبور ، مهربان و دوست داشتنی هستی که تمام گلهای 

 رز سرخ دنیا  در مقابل تو خم می شوند .

و من هم بادیدن تو آن لحظه احساس می کنم که تمام دنیا مال خودمه چون 

                                                            تو تمام دنیای منی

تنها دلیل بودنم  می خواهم این بغض  چند ساله ام را بشکنم و به تو بگم که چقدر دوستت دارم.و برای همیشه برای تو و در کنار تو میمانم.......

 

 

 

تندیسی از " متفاوت ... " 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/09/18ساعت 10:57 PM  توسط ReYhane | 
یه کسی شاید مثه یه دخترک

 همیشه دنبال گمشدش می گشت

فقط از شدت غصه غروبا ، یه چیزی مثل بلور

لای اشکاش می شکست

 

قصه ی دخترک......

یکی بود یکی نبود.یه خدا بود و یه دریای کبود ! که همه بهش میگفتن آسمون.

یه زمین بود و یه شهر و یه غریب . با یه جاده که مسافری نداشت. توی این شهر غریب!

زیر سایه ی  دو تا بید بلند! که هنوز مجنون مجنون نبودند...

یه کسی شاید مثه یه دخترک ، همیشه دنبال گمشدش میگشت ، اما اون گمشده شو ندیده بود!

فقط از شدت غصه غروبا یه چیزی مثل بلور لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش میریخت.

گونه هاش از غم اونی که نمیدونست کیه خیس بارون می شدند.چندتا پاییز گذشت و دخترک  قصه ی 

 ما ، مات و مبهوت و اسیر .نگاهش به جاده بود و دلش ......

دلش میخواست یه روز بپرسه از پرستو ها ، که مسافرش ، همونی که .........

اما دخترک نشونه ای نداشت.!

نمی دونست اونی که قراره از راه برسه...... با چشماش چند تا گل نرگس رو جادو می کنه ؟

با نگاش به قلب چند تا شاپرک تیر میزنه ؟ شبنمو از چشمای چندتا غریب پاک میکنه؟

                            آیا اصلا اون میاد؟

دخترک دیوونه بود ! دیگه طاقتش مثه عمر گلها رفته بود ! یه شب نیلی و شفاف ، تو یه پاییز قشنگ ،

وقتی آدما همه تو خواب و رویاشون بودند ..................................

دخترک دستشو برد به آسمون ،با همون لحنی که  برگای مسافر با درخت حرف 

 می زنند با خدا غرق تمنا شد و راز ....  وسط درد و دلش یه چیزی مثل یه مرغ با دو

تا بال طلایی و  یه پرواز لطیف از رو آسمون آرزوش گذشت...

دخترک عاشق عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک ، لبای غنچه ی آرزو شو

تر کرد و گذشت !  دخترک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچ کس نباشه  یه روزی

مثل یه رویاای عجیب  میاد و رو غصه هاش  خط می کشه. مشقای صبرشو امضا

 می کنه . زبون فرشته های عاشق رو یادش میده...

اما اون چه شکلیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخترک همیشه با گفتن این سوال سخت ،خواب رو از چشمای غمزده اش می روند .

آدمای سرزمین دخترک همشون بنفش و قهوه ای بودندشایدم یه دسته شون

خاکستری  ، مثل غم وقتی  رو برفای زمستون میشینه ....

اما دخترک خودش چه رنگی بود؟

هیچ کسی جواب این معما رو بلد نبود !  دخترک با بچه ها تو کوچه ها دوست نمیشد

دخترک تو بازیا همیشه داوری میکرد.دخترک دوستی نداشت

شاید هم داشت ولی اونا رو که دوست نداشت!! آدم عجیبی بود ! 

عاشق چشمای  خیس دلهای ابری و پاک ، که می خوان با یه اشاره برسن به آسمون ،

 اما دوره راهشون !

دخترک به جاده و به  پنجره سپرده بود که اگه یه روزی یه چیزی مثه وحی ، مثه الهام از مسیر انتظارشون گذشت ،

نذارن بازم بره ! بگن ......

اینجا یه کسی پشت چندتا در بسته ، زیر این سقف کبود ،

عمریه منتظر یه مسافره ....

روزها مثه هم گذشت ، دخترک چاره ای جز دعا نداشت .شبها اون بود نیاز آسمون .....

اما دنیا واسه اون همیشه اینجوری نبود ، یه روزی که مثل هیچ روزی نبود !

یه فرشته، یه کسی که مثل هیچ کسی نبود ! با دو چشم نجیبکه دل تمام آدمها رو مبتلا می کرد ،

با یه لبخند قشنگ و صورتی  ، مثل برگای گلهای شمعدونی ،

 با نگاهی که پر از  عشق به یه چلچله بود اومد و دل دخترک رو واسه ی همیشه برد.

عوضش غصه هاشو ازش گرفت ..

دخترک حالا دیگه تنها نبود ، اون حالا یه چیزی داشت که مثه عروسکهای بچه های همبازیش دیگه خریدنی نبود .

چون خدا اون رو برای دخترک آورده بود . اسم قهرمان رویای سبز دخترک ،

همونی که دخترک عاشق چشماش شده بود ،

همونی که دخترک با دیدنش دیوونه شد .اسم  بی نظیری بود...

چقدر اسمش به چهرش می اومد .

همون که دخترک سفارششو به جاده کرد ، عاقبت اومد و موند .

خلاصه مجنون نازنین ما از همون  لحظه ی اول دل دخترک رو برد ... به جایی که نمیدونم کجاست!!!

شاید از کهکشون آسمون دورتره ، شاید هم همسایه ی ستاره هاست .

آره ! مجنون شده بود عشق و نیاز دخترک ، زندگیش بود و همین ...

دخترک یه روزی دل رو به دریا زد. تو چشمای ناز مجنون نگاه کرد  و با یه شرم خیلی آروم و عجیب و موندنی گفت به اون .....

                                              دوستت دارم

ولی اون چیزی نگفت ، تو سکوتش پر از اون حرفایی بود که اگه یه وقتایی گفته نشه

قشنگ تره

شب اون روز عجیب دخترک با دلی آروم و سبک با یه آتیش بزرگ که تموم دلشو سوزونده بود

به امید داشتن یه دلخوشی که تو دنیا اون فقط صاحبشه  چشماشو بست و تو رویاهاش نشست .

دخترک با این عشق ، فرشته ی صبور و ماه و موندنی ، خیلی بی بهانه زندگی می کرد .

دخترک فقط با عشق اون فرشته رفع تشنگی می کرد .

مگه از دوری اون خوابش می برد؟

شبا تا چند ساعتی با عکس اون حرف نمیزد ، تا تموم اتفاقایی که تو اون روز براش افتاده بود  واسه مجنون نمی گفت

       خواب به چشماش نمی رفت

سحر هم وقتی چشماش داشت دیگه روی هم میرفت آرزو می کرد تو رویاهاش ببینه اون فرشته رو .

دخترک قصه ی ما ، حالا دیگه یه غصه داشت .

یه غم خیلی بزرگ رنگ گل بنفشه تو غروب . رنگ بغضی که شقایق می کنه .

رنگ پرواز یه قو از روی دریاچه ی سرد.

می دونی غصه ی دخترک چی بود ؟دخترک می گفت اگه یه روز یا یه شب  تلخ مجنون اون سوار بالهای سرنوشت بشه .،!

اگه تقدیر اونو یه جایی ببره ؟ اگه یه دختر دیگه پیشنهادی کرده باشه .!  اگه اون قبول کنه!!!!

اگه اون بخواد با سرنوشت بره !   بره  پیش دختره !!!

دختره عاشقش بشه ! اگه وقتی رفت دیگه یادش بره که یه کسی پشت  یه انتظار زرد ، داره از دوری اون یه جروی پرپر میزنه !

اگه  من مثل جزیره های دور دریاها  توی خاطرات اون واسه همیشه ناپدید بشم !

اگه اون یادش بره که یه لیلی دیوونشه و اگه از پیشش بره دق می کنه !!

آخه من دیگه غصه هامو به کی بگم ؟

کی میاد باور کنه که چرا یه روز یه کسی گفته به من بالای چشمت ابرو .؟؟؟

دخترک یه مدتی توی بهار ، شب و روز ، کارش همیشه گریه بود .  چاره ای جز این نداشت .!!!

گاهی لابه لای گریه هاش  یه کمی دعا می کرد .

این روزا تا یه کسی یه حرفی به دخترک میزد  که تحملش براش ساده نبود روبروی چشمای زیباش می نشست و بهش می گفت:::

ببین نازنین ! اینها دارن با حرفاشون به شیشه های آرزوم سنگ می زنن.

ببین دارن بال دلم رو می شکنند!

اون موقع مجنون نازنین ما با یه شیوه ی  عجیب ، خیلی ساده آرومش می کرد .

گاهی دلداریش می داد و بعد بهش می گفت : تو رو خدا گریه نکن ، این همه بی تابی نکن .

آخه دخترک فقط به حرفای فرشته گوش می داد .

کسی که از آسمون از اون بالا اومده بود .تا نذاره دخترک بیشتر از این بین آدمهای خشک و  و قهوه ای بی پناهی بکشه .

حالا دخترک دوباره  مثل قبل دوباره از  زندگی و آدمهاش ناامید می شه ،

                                                            حق داره!!!

آخه مجنون اون  اگه بره دوباره اون می مونه و یه عالمه آدمهای بد.

آدمهایی که گلهای باغچه را دوست ندارند! آدمهایی که روی برگهای غریب ، پاییز که بشه  ، پا میذارند.

دلشون برای بارون شدید تنگ نمیشه ! رعد و برق که می زنه پنهون می شن تو خونشون .

 یعنی من با این آدمها زندگی کنم؟؟؟

این سوال داشت دیوونه تر از پیشش میکرد ؟!!

هی نشست و غصه خورد .     اما این راهش نبود .

پس یه شب نشست و ماجرا رو واسه ی هر کسی گمشده داره ترجمه کرد ............

تا یه روزبرای مجنون عزیزش بخونه . شاید اون بهش بگه چی کار کنه ؟

دخترک همین یه عشقو توی دنیا داره .

جون هر چی گل  نیلوفرتوی مرداب خوابیده شماها بهش بگیدکجاصبوری میفروشند؟

این دعا فقط دست فرشته هاست .

مجنون چی ؟

اگه بره تحملم تموم میشه . دوباره میشم همون دخترک گذشته ها ، منتها دیوونه تر .

خلاصه زندگی این دخترک گل خارا و گلهای پیچکه!!                 ...... حقیقته .......

 توی حاشیه اش  ، با خط سرخ ، یه کسی از آسمون  نوشته بود:

                               مجنون کلبه بمون .....

                 تو بری موندن من معنی دیوونگیه ......

آخرین حرفم اینه :

       تو بری آخر این زندگیه

           تو بری آخر این زندگیه

                 تو بری آخر این زندگیه ........

        

 

 

در ادامه ی مطالب تندیسی از " خبر"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/27ساعت 1:34 AM  توسط ReYhane | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شادی را هدیه کن به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
درخت باش بر غم تبر
بهار شو و ببار که خدا هنوز آن بالا با ماست

پیوندهای روزانه
(((لوازم زناشویی )))
jesika
delaram
enfejaresorkh
my-shima
del2del
shabkade
sana
khosro
manoslr
dastan-romance
maximumsofter
ali
musicspot1
song-beat
roza
leyle
alibeiranvand
tedy.blogsky
behoo
shomalkids.iranblog
tedy.blogsky
bia2shop.fileave
sina-evil
carpatogh
20amar.com
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
90/02/01 - 90/02/31
89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
نویسندگان
ReYhane
sara
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دستگاه فر مو به سبک عربی عطر زنانه 212vip اصل اسپانیا ادکلن زنانه Givenchy Play ادکلن مردانه Givenchy Play عطر زنانه ورساچ versace پر پشت کننده و ضد ریزش مو پکیج معجزه گر زیبائی آلوورا عطر Paco Rabanne one MILLION کرم خرچنگ والنسی کپسول تقویتی اورامین - اف عطر دان هیل آبی مردانه کپسول افزایش وزن ساخت کره عطر مردانه پولو POLO BLUE‎ لارجر باکس پکیج کامل سوپر گلد صابون خاویار سیاه 2 عددی عــیــنـک پـلـیـس مـدل P25148 شارژر خورشیدی موبایل Police ریمل ویبره دار پلاس پرفکت دستگاه برقی بند انداز صورت و بدن صابون استیل من stillmans ماشین ریش تراش مردانه ژل لاغری کاملا گیاهی آمریکائی عطر زنانه ورساچ versace اسپرم ساز سمناکس Semenax روشن کننده زیر بغل و کشاله ران رنگ مو مشکی آلمانی shykhan حجم دهنده لب پوتینگ ژل قرص افزایش قد ناچرال ولت آمریکا مو زن گوش و بینی hygienic انرژی زا boost کافئین جمع کننده و سفت کننده سینه فرم دهنده باسـ.ــن درمان سفیدی مو قرص افزایش قد ناچرال ولت آمریکا عطر مشهور گلد سیگار مگنا آر ایکس محصول آمریکا کپسول لاغری ناچرال مکس پر پشت کننده و ضد ریزش مو کرم کانگورو جادوی زیبائی